محمد جواد اکبرین
غروب یکشنبه، آخرین روز اسفندماه 1378 است.
احمد بورقانی با همه تماس می گیرد؛ قرار است همه صبح دوشنبه، تحویل سال 79 را جلوی بیمارستان سینا باشند.
سال، ساعت یازده و پنج دقیقه صبح، نو می شود.
بیش از یک هفته از ترور سعید حجاریان می گذرد.
دکترها چندان امیدوار نیستند به زنده ماندنش؛ محمد علی ابطحی با بغض غریبی به احتمال تشنّج و درگیری در تشییع سعید فکر می کند و می گوید: چقدر تلخ و غیر قابل تحمل است که دوستت هنوز زنده باشد و مجبور باشی به مرگش فکر کنی
زمزمه یا مقلب القلوب و الابصار در فضا می پیچد.
مظلومیت آمیخته به امید را می توان در اشکها خواند.
کسی به خیالش هم خطور نمی کند که ده سال بعد این بغض ها بشکفد و جنبش سبز متولد شود؛
همه ایستاده اند پایی در زمین و چشمی به آسمان...
احمد بورقانی دورتر از جمع، ایستاده و این جمع پریشان اما صبور را نظاره می کند.
دوستی هم که تازه از زندان اوین به مرخصی آمده در کناری ایستاده و کمی آن سوتر چهره های غمگین و نگران نمایندگان مجلس ششم و بچه های تحریریه روزنامه هایی که کمتر از دو ماه بعد، همگی توقیف شدند.
انگار در این جمع، کسی به چیزی غیر از درمان بیماری استبداد دینی نمی اندیشد که یا درمان می شود و یا "عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی"...
برای هیچ کس انگار چیزی مهمتر از یگانه شدن و یگانه ماندن برای رهایی از ظلم و رسیدن به حریم امن "دولت و جامعه ای که کرامت و حریّت را حرمت نهد" نیست.
هنوز کسی ازین جمع با متّحدان منتقدش نامهربان نشده و با آنان از سر عتاب و درشتی سخن نمی گوید.
هنوز دیگری کارهایی مهمتر از دهها صفحه نقد توهین آمیز دارد و گمان می کند که "مروت با دوستان" کمتر از "مدارا با دشمنان" اهمیت ندارد!
هنوز قلم های روزنامه نگاران آنقدر عاری از وجدان اخلاقی نشده که فراموش کنند اخلاق، خط قرمز آزادی بیان است و نمی توان، بر بنیان دروغ و ناجوانمردی، بنای آزادی ساخت!
هنوز "اسلام گرایی" نقطه ضعف نیست و آنان که نسبتی با اسلام رحمانی دارند خطری برای اصلاح و آینده کشور محسوب نمی شوند...
ساعت یازده و ده دقیقه صبح است.
نیایش ها تمام شده و رادیو پیام رهبری را پخش می کند.
کسی حوصله شنیدن صدایش را ندارد و همه منتظرند تا حرفهای سید محمد خاتمی را بشنوند.
هوای تهران هنوز از سرمای زمستانی خلاص نشده است.
گلفروشی در میان جمع نرگس می فروشد.
* * *
غروب آخرین چهارشنبه سال 1388 است.
سعید حجاریان مدتی است که نشسته بر ویلچر از زندان اوین آزاد شده است.
تحریریه و روزنامه ای وجود ندارد و همه بچه ها یا در انفرادی و عمومی اوین اند یا موقتا آزاد شده اند به جز آنها که توانسته اند از ایران خارج شوند و تن به غربتِ تبعید بسپارند.
روشنفکران دینی و غیر دینی مشغول نوشتن اند.
مردم اما بیانیه های میرحسین موسوی را بیشتر از مقاله های آنها دوست دارند.
احمد بورقانی دیگر با کسی تماس نمی گیرد.
رفته آنجا که کسی زخم زبان نمی شنود
لایسمعون فیها لغوا و لا تاثیما
گلفروش ها قرار است بساط نرگس شان را در بهشت زهرا پهن کنند؛ همانجا که نداها و سهراب ها امانت خود را به رخ قدم ها و قلم ها می کشند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر