وکیل فرزاد کمانگر می گوید: چقدر بدبخت هستند که از جنازه هم می ترسند. می گویم خود شما نمی ترسید که این روزها یک تنه ایستاده اید و می گویید حاکمیت با دروغ، موکلان شما را اعدام کرد. می گوید: می خواهند چکار کنند؟ مرا هم بکشند، این مرگ قشنگ تر از زندگی کسانی است که به جنازه هم رحم نمی کنند به مادران داغدار هم رحم نمی کنند. بگذار بکشند و بعد مدام و بی توقف شعر می خواند:
در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
این روزها خبرنگاران زیادی با وکیل پرونده پنج فعال کرد اعدام شده، گفتگو کرده اند و به گمان آقای بهرامیان با بسیاری از خبرنگاران از بغض هایش هم گفته است. برای ما از مادرانی گفته است که همه امیدشان به آقای وکیل بوده است و آقای وکیل حتی خودش هم بی خبر و بی خداحافظی با موکلان اش خبر اعدام را از خبرنگاران شنید و حالا شرمنده مادران و پدران است.
اما در این میان یک نکته آزارم می دهد. ما خبرنگاران پیام آوران مرگ بودیم در این چند روز. در میان ما رقابتی نبود . همکاران، شماره های خانواده های زندانیان سیاسی اعدام شده را با هم رد و بدل می کردند، همه، نام و نشان وکیل پرونده و دوستان و آشنایان را برای هم می فرستادند. هیچ کس نمی خواست اولین باشد . همه می خواستند با هم و در کنار هم صدای خانواده های اعدام شدگانی باشند که حتی فرصت خداحافظی با عزیزان خود را هم نیافته بودند.
اما در این میان خبرنگارانی بودند که بر سر جنازه ها هم رقابت رقت انگیزشان با یکدیگر را می دیدیم. آنها پیروز شدند. خبر اول را آنها دادند. خبر به نام شان در تاریخ ثبت شد. خبرنگاران خبرگزاری فارس ، خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران و خبرنگاران صدا و سیما.
یاد روزهایی افتادم که بیش از ده ها خبر و حاشیه در مورد مقاله آواز دلفین ها علیه این خبرنگار یک لاقبا نوشته بودند. و در صدا و سیما هم در چند بخش خبری، خبر عذر و عقب نشینی روزنامه ما را پخش کرده بودند. هم با مجری برنامه بیست و سی حرف زدم و هم شال و کلاه کردم و با کمی ترس و دلهره راهی خبرگزاری وابسته به سپاه شدم. در خیابان انقلاب حوالی میدان فردوسی. فکر می کردم این منم که ترسیده ام، هراسناکم، لرزان ام، اما آنان که در لباس خبرنگاری پشت میزهای تحریریه خبرگزاری فارس و پشت دوربین های صدا و سیما نشسته بودند بیشتر از من ترسیده بودند. اینجا صحبت از من نیست. صحبت از ما است. از خبرنگارانی که وقتی یک خبری را منتشر می کنیم لحظه شماری می کنیم و به در و دیوار می زنیم و به همه جا می رویم تا با تمام سوژه های درگیر در آن خبر هم از نزدیک گفتگو کنیم.
اما وقتی من که آن روزها سوژه خبر بخش دیگری از همکارانم در یکی دو بخش خبری صدا و سیما و خبرگزاری فارس و تیتر و گزارش اول کیهان، جام جم و رسالت و روزنامه دولتی ایران بودم ، وقتی سرمقاله شان را هم در مورد همان مقاله آواز دلفین هایم نوشته بودند، با پای خودم به خبرگزاری فارس رفتم، حتی حاضر نشدند سوژه خبری شان را از نزدیک ببینند. اگرچه در همان تحریریه خبرنگاران واقعی هم حضور دارند اما هیچ کس حاضر نشد از من یک پرسش ساده بپرسد که آیا آن همه اتهامات رنگارنگی که در خبرها علیه یک خبرنگار نوشته اند صحت دارد یا نه. لابد می گویید چه خود بزرگ بین شده ام. اگر آنقدر ها برایتان اهمیت نداشتم پس نباید مقاله ام موضوع نخست خبرگزاری و سرمقاله های یک روز روزنامه هاتان می شد. با بدرقه جمعی مهربان که هیچ نمی گفتند فقط با سکوت پله ها را با من یکی یکی پایین آمده بودند، برگشتم به دفتر روزنامه اعتماد ملی.
اینها همه را گفتم تا بگویم کسانی که در صدا و سیما و خبرگزاری فارس و ایرنا و کیهان و باقی رسانه های مجیزگوی، نشسته اند از یک خبرنگار معمولی می ترسند تا چه رسد به مادری که خبر اعدام فرزندش را آنها با افتخار منتشر کرده اند و بعد مثل یک موش یک جا قایم شده اند تا نه صدای وکیل این اعدام شدگان را بشنوند و نه صدای مقاوم خواهران و برادران شان را که فقط می پرسند اگر اعدام قانونی بود پس چرا از جنازه ها می ترسید، پس چرا از صدای ما می ترسید؟ پس چرا حاضر نیستید در همان تلوزیون تان که خبر اعدام ما را با اقتدار گزارشگری می کنید تنها یک بار به جمع ما بیایید که هیچ نمی خواهیم از شما جز انتشار درخواست مان برای تحویل پیکرهای بی جان عزیزان مان.
اصلا فرض را هم بر این می گذاریم که آقای وکیل دروغ می گوید و فرزاد معلم، بی گناه نبود، بمب گذار بود، شیرین هم همین طور و آقای وکیل بیهوده از فشارها برای گرفتن اعتراف از زندانیان علیه خودشان می گوید و آنها واقعا بمب گذاشته بودند یک جاه، خب چرا از دروغ های آقای وکیل باید بترسید؟ زنگ بزنید و صدایش را بشنوید. زنگ بزنید صدای مادر فرزاد و خواهر شیرین را هم بشنوید. بگذارید مخاطب شما خودش قضاوت کند که چه کسی دروغ می گوید. از چه می ترسید؟ آنکه در ایران نا امن است و هیچ رسانه ای هم ندارد نمی ترسد و مدام دارد فریاد می زند که اتهام بمب گذاری دروغ است ولی شما که جای امن نشسته اید می ترسید به سوژه های خبری تان زنگ بزنید؟
خبرنگاران صدا و سیما و فارس و ایرنا این روزها به گمان خویش برنده شده اند چون در رقابت رقت انگیز خود، خبر مرگ را، اول آنها داده اند، و بعد ما خبر این اعدام ها را از روی دست آنها نوشته ایم و پس از آن هم خبر را به خانواده های این زندانیان داده ایم. فرسنگ ها دور از خانه نشسته ایم و خوش خیال پنداشته ایم که خانواده ها را از اعدام ها بر اساس قانون با خبر کرده بودند. خبرنگاران واقعی که در داخل نشسته اند هم در اوج نا امنی کار خبری را رها نکرده اند و هم از دادستانی نوشته اند و هم از خانواده های زندانی اما رسانه با آن تیراژی که شما دارید کجا و رسانه آنها کجا؟
سخت بود شنیدن صدای خانواده هایی که اولین بار خبر را از خبرنگارانی که فرسنگ ها دور از خانه نشسته اند از طریق تلفن شنیده اند. و ما فقط داشتیم مشقی که همکاران ما در فارس از روی دست دادستانی نوشته بودند را برای خانواده ها می خواندیم. ولی شما حتی به خودتان زحمت نداده بودید که بعد از انتشار خبر اعدام حداقل خبر را یک بار برای خانواده هایشان بخوانید. طبق معمول شما فقط خبربیار معرکه بوده اید و نه خبرنگار. طبق معمول شما باز ترسیده اید و بعد از انتشار خبری که دو دستی به شما تقدیم کرده بودند سنگ تمام گذاشتید، غیب شدید، یک جا گم و گور شده اید و اساسا در قاموس شما در حرفه شما پیگیری همه ابعاد یک خبر معنی ندارد.
پیگیری موضوع و گزارشی برای شما یعنی چشم تنگ تان را به دهان گشاد دادستانی و دولت بدوزید و هر آنچه آنها گفتند را به اسم خبر به خورد مخاطبان تان بدهید. شما حتی زحمت رفتن به دادستانی را هم نکشیده اید و همه شما از روی یک متن فکس شده رونویسی می کنید و بعد حاضر نیسیتد حتی یک بار متن آن نامه ای که فرزاد کمانگر از زندان برای آقای دادستان نوشته است را پیگیری حرفه ای کنید. فرزاد از بی کاغذی، نامه اش را بر روی سفره نان نامه نوشته بود، امکانات تحریریه شما برقرار باد خبربیاران اما خورشید که بتابد و پیروزی یک ملت که از راه برسد خیالتان راحت که ما با شما و مادران و پدران تان هیمن نخواهیم کرد که شما با ملتی کرده اید. کاش در گوشه آن خبرگزاری عریض و طویل و در حاشیه آن ساختمان گل و گشاد صدا و سیما منتظر ننشیند تا بزرگان تان به شما اجازه یک مکالمه تلفنی ساده با سوژه های خبری تان را بدهند. سوژه شما جان ندارد اما مادرش برای پیدا کردن همان سوژه بی جان ساعت ها پشت تلفن نشسته است. گاهی به این مادران داغدار هم زنگی بزنید. باور کنید ضرر نمی کنید.
در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
این روزها خبرنگاران زیادی با وکیل پرونده پنج فعال کرد اعدام شده، گفتگو کرده اند و به گمان آقای بهرامیان با بسیاری از خبرنگاران از بغض هایش هم گفته است. برای ما از مادرانی گفته است که همه امیدشان به آقای وکیل بوده است و آقای وکیل حتی خودش هم بی خبر و بی خداحافظی با موکلان اش خبر اعدام را از خبرنگاران شنید و حالا شرمنده مادران و پدران است.
اما در این میان یک نکته آزارم می دهد. ما خبرنگاران پیام آوران مرگ بودیم در این چند روز. در میان ما رقابتی نبود . همکاران، شماره های خانواده های زندانیان سیاسی اعدام شده را با هم رد و بدل می کردند، همه، نام و نشان وکیل پرونده و دوستان و آشنایان را برای هم می فرستادند. هیچ کس نمی خواست اولین باشد . همه می خواستند با هم و در کنار هم صدای خانواده های اعدام شدگانی باشند که حتی فرصت خداحافظی با عزیزان خود را هم نیافته بودند.
اما در این میان خبرنگارانی بودند که بر سر جنازه ها هم رقابت رقت انگیزشان با یکدیگر را می دیدیم. آنها پیروز شدند. خبر اول را آنها دادند. خبر به نام شان در تاریخ ثبت شد. خبرنگاران خبرگزاری فارس ، خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران و خبرنگاران صدا و سیما.
یاد روزهایی افتادم که بیش از ده ها خبر و حاشیه در مورد مقاله آواز دلفین ها علیه این خبرنگار یک لاقبا نوشته بودند. و در صدا و سیما هم در چند بخش خبری، خبر عذر و عقب نشینی روزنامه ما را پخش کرده بودند. هم با مجری برنامه بیست و سی حرف زدم و هم شال و کلاه کردم و با کمی ترس و دلهره راهی خبرگزاری وابسته به سپاه شدم. در خیابان انقلاب حوالی میدان فردوسی. فکر می کردم این منم که ترسیده ام، هراسناکم، لرزان ام، اما آنان که در لباس خبرنگاری پشت میزهای تحریریه خبرگزاری فارس و پشت دوربین های صدا و سیما نشسته بودند بیشتر از من ترسیده بودند. اینجا صحبت از من نیست. صحبت از ما است. از خبرنگارانی که وقتی یک خبری را منتشر می کنیم لحظه شماری می کنیم و به در و دیوار می زنیم و به همه جا می رویم تا با تمام سوژه های درگیر در آن خبر هم از نزدیک گفتگو کنیم.
اما وقتی من که آن روزها سوژه خبر بخش دیگری از همکارانم در یکی دو بخش خبری صدا و سیما و خبرگزاری فارس و تیتر و گزارش اول کیهان، جام جم و رسالت و روزنامه دولتی ایران بودم ، وقتی سرمقاله شان را هم در مورد همان مقاله آواز دلفین هایم نوشته بودند، با پای خودم به خبرگزاری فارس رفتم، حتی حاضر نشدند سوژه خبری شان را از نزدیک ببینند. اگرچه در همان تحریریه خبرنگاران واقعی هم حضور دارند اما هیچ کس حاضر نشد از من یک پرسش ساده بپرسد که آیا آن همه اتهامات رنگارنگی که در خبرها علیه یک خبرنگار نوشته اند صحت دارد یا نه. لابد می گویید چه خود بزرگ بین شده ام. اگر آنقدر ها برایتان اهمیت نداشتم پس نباید مقاله ام موضوع نخست خبرگزاری و سرمقاله های یک روز روزنامه هاتان می شد. با بدرقه جمعی مهربان که هیچ نمی گفتند فقط با سکوت پله ها را با من یکی یکی پایین آمده بودند، برگشتم به دفتر روزنامه اعتماد ملی.
اینها همه را گفتم تا بگویم کسانی که در صدا و سیما و خبرگزاری فارس و ایرنا و کیهان و باقی رسانه های مجیزگوی، نشسته اند از یک خبرنگار معمولی می ترسند تا چه رسد به مادری که خبر اعدام فرزندش را آنها با افتخار منتشر کرده اند و بعد مثل یک موش یک جا قایم شده اند تا نه صدای وکیل این اعدام شدگان را بشنوند و نه صدای مقاوم خواهران و برادران شان را که فقط می پرسند اگر اعدام قانونی بود پس چرا از جنازه ها می ترسید، پس چرا از صدای ما می ترسید؟ پس چرا حاضر نیستید در همان تلوزیون تان که خبر اعدام ما را با اقتدار گزارشگری می کنید تنها یک بار به جمع ما بیایید که هیچ نمی خواهیم از شما جز انتشار درخواست مان برای تحویل پیکرهای بی جان عزیزان مان.
اصلا فرض را هم بر این می گذاریم که آقای وکیل دروغ می گوید و فرزاد معلم، بی گناه نبود، بمب گذار بود، شیرین هم همین طور و آقای وکیل بیهوده از فشارها برای گرفتن اعتراف از زندانیان علیه خودشان می گوید و آنها واقعا بمب گذاشته بودند یک جاه، خب چرا از دروغ های آقای وکیل باید بترسید؟ زنگ بزنید و صدایش را بشنوید. زنگ بزنید صدای مادر فرزاد و خواهر شیرین را هم بشنوید. بگذارید مخاطب شما خودش قضاوت کند که چه کسی دروغ می گوید. از چه می ترسید؟ آنکه در ایران نا امن است و هیچ رسانه ای هم ندارد نمی ترسد و مدام دارد فریاد می زند که اتهام بمب گذاری دروغ است ولی شما که جای امن نشسته اید می ترسید به سوژه های خبری تان زنگ بزنید؟
خبرنگاران صدا و سیما و فارس و ایرنا این روزها به گمان خویش برنده شده اند چون در رقابت رقت انگیز خود، خبر مرگ را، اول آنها داده اند، و بعد ما خبر این اعدام ها را از روی دست آنها نوشته ایم و پس از آن هم خبر را به خانواده های این زندانیان داده ایم. فرسنگ ها دور از خانه نشسته ایم و خوش خیال پنداشته ایم که خانواده ها را از اعدام ها بر اساس قانون با خبر کرده بودند. خبرنگاران واقعی که در داخل نشسته اند هم در اوج نا امنی کار خبری را رها نکرده اند و هم از دادستانی نوشته اند و هم از خانواده های زندانی اما رسانه با آن تیراژی که شما دارید کجا و رسانه آنها کجا؟
سخت بود شنیدن صدای خانواده هایی که اولین بار خبر را از خبرنگارانی که فرسنگ ها دور از خانه نشسته اند از طریق تلفن شنیده اند. و ما فقط داشتیم مشقی که همکاران ما در فارس از روی دست دادستانی نوشته بودند را برای خانواده ها می خواندیم. ولی شما حتی به خودتان زحمت نداده بودید که بعد از انتشار خبر اعدام حداقل خبر را یک بار برای خانواده هایشان بخوانید. طبق معمول شما فقط خبربیار معرکه بوده اید و نه خبرنگار. طبق معمول شما باز ترسیده اید و بعد از انتشار خبری که دو دستی به شما تقدیم کرده بودند سنگ تمام گذاشتید، غیب شدید، یک جا گم و گور شده اید و اساسا در قاموس شما در حرفه شما پیگیری همه ابعاد یک خبر معنی ندارد.
پیگیری موضوع و گزارشی برای شما یعنی چشم تنگ تان را به دهان گشاد دادستانی و دولت بدوزید و هر آنچه آنها گفتند را به اسم خبر به خورد مخاطبان تان بدهید. شما حتی زحمت رفتن به دادستانی را هم نکشیده اید و همه شما از روی یک متن فکس شده رونویسی می کنید و بعد حاضر نیسیتد حتی یک بار متن آن نامه ای که فرزاد کمانگر از زندان برای آقای دادستان نوشته است را پیگیری حرفه ای کنید. فرزاد از بی کاغذی، نامه اش را بر روی سفره نان نامه نوشته بود، امکانات تحریریه شما برقرار باد خبربیاران اما خورشید که بتابد و پیروزی یک ملت که از راه برسد خیالتان راحت که ما با شما و مادران و پدران تان هیمن نخواهیم کرد که شما با ملتی کرده اید. کاش در گوشه آن خبرگزاری عریض و طویل و در حاشیه آن ساختمان گل و گشاد صدا و سیما منتظر ننشیند تا بزرگان تان به شما اجازه یک مکالمه تلفنی ساده با سوژه های خبری تان را بدهند. سوژه شما جان ندارد اما مادرش برای پیدا کردن همان سوژه بی جان ساعت ها پشت تلفن نشسته است. گاهی به این مادران داغدار هم زنگی بزنید. باور کنید ضرر نمی کنید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر