در بلوچستان بلوچی بود نامش دادشاه...

در مقاله
آيا « عبدالمالک ريگی »، جا پای « دادشاه » مي‌گذارد؟

به يكي‌ از نامدارترين ‌چهره‌هاي‌ ملي‌ در تاريخ‌ معاصر بلوچ‌ (دادشاه)، اشارات کوتاهی داشتم. از آنجا که در مورد وی حرف و حديث بسيار است، کند و کاو در زندگی و زمانه او که برای امروز ما نيز، به کار مي‌آيد، اهميت دارد
دادشاه ياغی هست و ياغی نيست.
در مورد «دادشاه» که بسياری از مردم بلوچ او را مي‌ستايند و به چشم قهرمان نگاه مي‌کنند، برخی نظر ديگری دارند و وی را به معنی منفی کلمه ياغی مي‌دانند. برای مثال آقای عبدالکريم بلوچ (جناب خان صاحب؟) نوشته اند:
«من اهل و ساکن همان منطقه ای هستم که محل جولان گاه دادشاه بوده و هنگام کشته شدن وی که در عصر روز جمعه بيستم ديماه سال ۱۳۳۶ شمسی در دامنه هشت و در نقطه ای بنام زمين هارون اتفاق مي‌افتد هفده ساله يودم و در پهره درس مي‌خواندم و نعش دادشاه و برادرش را به آنجا اورده و در حياط گروهان ژاندارمری زير درخت‌های انار گذاشته بودند...»
آقای عبدالکريم بلوچ در مقاله ای با عنوان: خلاصه ای از بيوگرافی دادشاه ، محبوبيت وی را زير سئوال برده و دادشاه را ــ
« يک انسان بيمار که جنون ادمکشی به او دست داده بود و تمام قربانيان خود را در طول چهارده سال ازميان طبقه کارگر و کشاورز و از ميان فقير ترين قشر جامعه بلوچ انتحاب مي‌کرد» ــ
نشان داده است.

شماری از مخالفين دادشاه، به موضوع سه تن از زنان عقدى وی که چون بَرده به اعراب فروخته، اشاره مي‌کنند و مي‌گويند دادشاه با خبر بود که اين نوع اعمال، زشت و بر خلاف اصول پذيرفته شده بلوچ است.
جدا از اين مورد، گفته شده که وی ۱۲ نفر بلوچ را (از طايفه های رقيب) دستگير نموده و در کشور عمان فروخته تا با پولش مهمات و، پنج تير بلژيکی بخرد...
زنده‌ياد ثمين باغچه‌بان در ياداشتی با عنوان ۴۵ سال قبل در بلوچستان از قتل فردی به نام محسن شمس به دست «دادشاه» صحبت کرده و نوشته:
«محسن شمس، وقتی يک گروه پژوهشی را در بلوچستان راهنمايی مي‌کرد، با گلوله يک ياغی به اسم دادشاه کشته شده...»

در نقطه مقابل، بلوچی ها او را دوست دارند و به قضاوت های نامربوط کسانی که همچون گذشته های دور، مردم بلوچ را به دو طيف ماليات دهنده و تفنگچی خان، تقسيم مي‌کنند و برای لاپوشانی «گوش و بينی بريدن» خان های ستمکار، به دادشاه مي‌تازند ــ اهميت نمي‌دهند.
برخی همانند دكتر محمد حسن حسين بُر و دکتر عظيم شه بخش، که از زندگی دادشاه، نوشته اند، وی را مي‌ستايند و قهرمان مردم بلوچ معرفی مي‌کنند.

به نظر دوستداران دادشاه، گرچه او ياغی خطاب شده، اما بر خلاف زبان فارسی که اين کلمه بار منفی دارد، يعنی از ياغی و ياغيگري، راهزنی و زورگويی برداشت مي‌شود ــ در زبان بلوچي، (ياغی) معناى ‌تحسين‌آميزي‌ دارد و در خصوص‌ كساني‌ به کار مي‌رود كه‌ همانند دادشاه زير بار ستم نرفته، مسلحانه‌ در برابر حکومت (قجر ها) مي‌ايستند.
====================================

برای شناخت دادشاه بايد بلوچستان را بشناسيم.
برای اينکه دادشاه را بشناسيم و پی ببريم چرا او با وجود ضعف های خصلتی و معرفتی و اشکالاتی که از آن به راحتی نمي‌توان گذشت برای خيلی از بلوچها حکم قهرمان دارد ــ بايد بلوچستان و ويژگي‌های آن را بشناسيم و بدانيم بلوچ برای ياغی احترام خاصى قائل است.
بلوچستان به دليل زخم‌هايی که بر جان دارد٬ ھميشه اميد يک ناجى و قھرمان را داشته است. قهرمانی که مقدمتاً بتواند و بخواهد بکشد و برای شليک کردن، اين پا و آن پا نکند و از خون و خونريزی واهمه نداشته باشد.

در نظام عشيره ای و فئودالی آنھايى که مي‌کشند جايگاه قھرمانى دارند و مايه احترام خانواده و الگوى خردسالان ھستند و برای همين، کودکان هم دوست دارند مٽل الگوھاى خودشان «اشرار» و مايه افتخار شوند. اين برای يک غيربلوچ مفهوم نيست٬ اما واقعيت دارد. (در فرهنگ حکومتيان، مردم به جان آمده در شمار اشرار هستند. اما در فرهنگ بلوچ کلمه اشرار همان معنی را ندارد.)
با توجه به درجه معنی کلمه، اگر در ديگر مناطق ايران «اشرار» بار منفی دارد، در بلوچستان به آن ارج مي‌نهند.

توجه کنيم که «اجتماع بلوچستان در زمان حيات دادشاه يک اجتماع فئودالى بوده و ھنوز ھم در بيشتر مناطق به شکل قبايل کنفدرات و فئودالى اداره مي‌شود.»
از آنجا که در بلوچستان شيوه زندگى قبيله اى و قھرمان پرورى رواج داشته٬ طبيعی است که امثال دادشاه رو بيآيند و سنت ديرينه ياغى گرى را از سر ‌گيرند. ياغيگری ای که همزاد کشتن و خونريزی است.
در بلوچستان قبايل و طوايف (هنوز هم) نقش خيمه را دارند و برای قومی که در طول تاريخ مدام براو تاخته و تحقير کرده اند سرپناه و سايبان‌ند.
آنچه خيمه را سرپا نگاه مي‌دارد و حفظ مي‌کند نه فقط رئيس و سردار قبيله و آداب و رسوم قوم، بلکه کسانی هستند با سر نترس و دل شير قبيله را مي‌پايند تا گزندی به آن نرسد، آنان جا پای اشرار گذاشته، خود را به آب و آتش مي‌زنند و، با تفنگ و کشتن همدل و همنشين‌اند.

از اين زاويه دادشاه در شمار اشرار است و اگر داستانش تأثير فراوانی بر شعرا و نويسندگان بلوچ گذاشته و خوانندگان و نوازندگان بلوچ در مراسمی چون عروسی و جشن تولد و... از رشادت و شجاعتش ياد مي‌کنند، بی دليل نيست.
====================================

گاهی دادشاه به عرش برده مي‌شود.
مردم بلوچ به سرکشی در برابر متجاوزين ارج مي‌نهند و سرکشان را حکومت، اشرار هم خطاب کند دوست دارند، از همين رو افراد زير که ممکن است همانند دادشاه از عيب و نقص مبرا نباشند، به دليل جانبازی هايشان مورد احترام مردم بلوچ هستند.
حليل خان گمشاد زهی / سردارجيند خان يارمحمد زهی / سردار حسين خان شيران زهی / هوت همل / کمال صلاح الدين / بهرام خان بارک زهی / مير دوست محمد خان / ابراهيم خان بارک زهی / نور محمد رئيسی ( ارجمندی ) / ميرعبدی خان سردار زهی / موسی خان مبارکی / حليل خان گمشاد زهی / بلوچ خان اسمال زهی / جلال خان بامری / محمد خان ميرلاشاری / امان الله خان مبارکی / علی خان مبارکی / جلال شهمراد ازباغی / ملا کمال اهورانی ( صلاحزهی ) / مھندس اشکانى / رحيم زردکوھى / بىبکر زردکوھى /عبدالرحيم رييسى...
هرگاه حکومت و جباريت باهم در مي‌آميزند و ستم را به اوج مي‌رسانند، کساني‌که در برابر آن مي‌ايستند نيز، به اوج مي‌روند و سر از عرش در مي‌اورند و کسی حاصر نيست عيب و نقص آنان را تصور کند. آنها سمبل پاکی و سپيدی هستند، چون در برابر پستی و سياهی قدعلم کرده اند.
دادشاه تنها نيست. درباره امثال او در سراسر دنيا، سخنانی اسطوره وار که گاه واقعيت ندارد، ساخته و پرداخته شده و باز هم مي‌شود.
در گذشته در همه جای دنيا از نظاير دادشاه،اسطوره ساخته اند و مي‌دانيم اسطوره ها نه بازگو کننده وقايع و تاريخ بلکه بازتاب اذهان و اميال نوع بشر هستند که سعی دارند جامه ای واقعی و تاريخی بخود بپوشانند.

گاهی دادشاه به عرش برده مي‌شود و شعرا نيز، به زندگی او شاخ و برگ داده، خوب را خوبتر می بينند...
از اشعار معروف درباره او مي‌توان به اشعار ملا ابابکر کلمتي، ملا جان محمد، ملا محمود ويدادي، عبدالله روانبدپيشيني، و شعر لال بخش اشاره کرد.
کمالان، شهداد جدگال و غلام قادر...اين اشعار را که به صورت حماسي، به شرح ماجرای دادشاه مي‌پردازد، با صدای زيبا خوانده اند.
در زيرنويس همين مقاله، دو نمونه از اشعار بلوچی را در مورد دادشاه، آورده ام. يکی از لال‌بخش، و ديگری از مولانا عبداله روانبد پيشينی.
====================================

دادشاه محصول مناسبات آلوده حاکم بر بلوچستان است.
آفريقای ايران (بلوچستان)، تا اواخر حکومت قاجار، حالتی خودمختار و ملوک الطوايفى داشت و حاکمان آن گوش‌شان به حکومت مرکزی ايران بدهکار نبود و ساز خودشان را مي‌زدند.
بلوچستان تا پيش از تسلط دولت مرکزى ايران در سال ۱۳۰۷، «سربرخود» بود و به دليل احاطه شدن با کويرها و بيابان های وسيع و گرم، همچون جزيره ای مستقل در کنار ايران عمل مي‌کرد.
رضاشاه تا حد زيادی خوانين بلوچ را مهار کرد و سرداران و خان های محلی وقتی سمبۀ ارتش را پر زور ديدند دست از سرکشی برداشتند و درگيريهای طايفه ای که به صورت قتل و غارت نمودار مي‌شد ظاهراً فروکش کرد. اما با غروب حکومت او، خان ها و سرداران محلی بلوچستان برگشتند به پله اول، و بغض ۱۶ ساله کينه ها مجدداً ترکيد.
پس از رضاشاه سياست دولت در ارتباط با خوانين عوض شد و استقرار نظم و امنيت در برخی مناطق به آنها سپرده شد و بار ديگر (خان‌ها) در بلوچستان همه کاره و آقابالاسر شدند.

از آنجا که سيستم اقتصادی حاکم بر جامعه معيشتی و نظام اجتماعي، مخلوطی از زندگی عشايری و روستايی بود، سرداران و خوانين برای توسعه حوزه نفوذشان، هميشه توی سر و کله هم مي‌زدند و دعوا مي‌کردند.

طايفه ها به يارگيرى از يکديگر پرداختند و در اتحاديه هاى مختلف با همديگر همدست شدند و سعى در جذب افراد توانمند و نترسى داشتند که بتوانند در نبردهاى بين طايفه اى از آنان استفاده کنند. دادشاه و برادرانش (احمد شاه و محمد شاه)، از جمله اين گونه افراد بودند.

در جامعه سنتی بلوچستان دو چيز بسيار مهم است: سلاح و، ناموس فرد.
اگر به يکی از اين دو خدشه ای وارد شود ديگر اعتباری در بين جامعه خود ندارد.
با توجه به حاکميت نظام عشيره‌اي، از دست دادن ابزار قدرت (سلاح) و هتک حرمت ناموس فرد، تنها به معنای از دست رفتن آبرو و اعتبار فرد نيست بلکه به معنی بی آبرويی کل عشيره است.
دادشاه که از اهالى سفيد کوه و فردى نترس و ورزيده بود به علت مسائل کوچکى که در خانواده اش اتفاق افتاد مجبور شد به علت تعصب قومى و تهمت هاى ناروايى که به همسرش زده شد، او را به قتل برساند، ياغى شود و سر به کوه بگذارد...
او قبل از درگيری با خوانين و دولت مرکزي، همراه با طايفه اش در کمال آرامش زندگی مي‌کرد. ولی با توجه به حاکميت سيستم عشيره اي، نمي‌توانست نسبت به مسائلی که برای طايفه اش پيش مي‌آمد، بی تفاوت باشد. البته ستم حکومت، آزار برخی ژاندارم‌ها و خوانين مرتبط با آنان نيز، قوزبالاقوز بود و نقش «مبنا» را بازی مي‌کرد. دادشاه (با بد و خوبش)، پديده ای بر خاسته از دل زور و ظلم و محصول مناسبات آلوده حاکم بر منطقه بود.
====================================

«آمريکايی کُشی» دادشاه، مبارزه ضد امپرياليستی نيست.
سالها حکومت مرکزی در نخ دادشاه بود تا به تورش بياندازد ولی او و گروه اندکش که حداکثر به چهل نفر مي‌رسيدند با اتخاذ تاکتيک های رزمی ويژه و قدرت فراوان در راهپيمايی در مناطق صعب العبور و متبحر در تيراندازي، جيم مي‌شدند. جنگ و گريز و فرار به پاکستان و آن سوی خليج فارس و دريای عمان، از ديگر شگردهای دادشاه بود.

دولت مرکزی قضيه دادشاه را به طور جدی دنبال نمي‌کرد، تا اينکه در اوايل سال ۱٣٣٦ ﻫ. ش. مأمورين آمريکايی و ايرانی «اصل چهار» توسط گروه او کشته شدند. اين قضيه منجر به واکنش شديد دولت مرکزی شد و دولت آمريکا هم پشت قضيه رفت.
جدا از مسئله فوق، گويا هواداران دادشاه، با تفنگ برنو (تك تير) هواپيماى حامل رئيس ستاد ژاندارمرى را سرنگون كرده و او را كشته بودند و اين دو حادثه، حال دولت را حسابی گرفته بود.

شماری از طرفداران دادشاه اين «آمريکايی کشی» را مبارزه با امپرياليزم تعبير مي‌کنند که البته بي‌معنا است. در فيلم سينمايی دادشاه (حبيب كاووش � ۱۳۶۲) با آب و تاب، به اجنبی ستيزی او اشاره شده اما، در عالم واقع او شناختی از امپرياليزم و ارتجاع نداشت.
يادآوری کنم که عمليات دادشاه و کشتن مأمورين آمريکايی و ايرانی «اصل چهار»، در رابطه با انگليسی ها و دارو دسته علم، هم تفسير شده، با اين توضيح که ناامن جلوه دادن بلوچستان در رقابت انگليس با آمريکا، تاثير زيادی داشت و چه بسا به ملغی شدن اصل چهار و يافتن نفت از سوی آمريکاييها مي‌انجاميد.

بگذريم...
پس از کشته شدن آمريکايی ها، نيروهای دولتی و همکاران محلي، به تعقيب دادشاه و افرادش پرداختند و در ۱۴ فروردين ۱۳۳۶ (روزی که دکتر اقبال مامور تشکيل کابينه شد)، درگيری شديدی بين طرفين در مرز پاکستان رخ داد. با اينکه صدمات ريادی به گروه دادشاه وارد شد، آنان موفق شدند به خاک پاکستان وارد شوند.
دادشاه بر خلاف برادرش (احمد شاه) که به پاکستان پناهنده و در نهايت هم تسليم رژيم ايران شد و اعدامش کردند ــ خواهان بازگشت به بلوچستان برای عمليات تازه بود.

زاندارمری تيغش به دادشاه نمي‌رسيد از همين رو مهيم خان لاشاری و عيسی خان مبارکی که خوشنام بودند و چه بسا دل خوشی هم از حکومت و ژاندارمها نداشتند برای مذاکره به تهران، دعوت شدند و حکومت با تقاضا و نيز، اولتيماتوم با آنان حالی کرد که بايد غائله دادشاه بخوابد وگرنه همه چيز را از چشم آنان می بيند.
سروان خداداد خان ريگی (فرمانده ژاندارمری نی ريز) هم که پس از قتل آمريکاييها، داوطلبانه به بلوچستان آمده بود، در پی همکاری آنان بود.
اگرچه امثال مير مهيم خان لاشاری و عيسی خان مبارکي، نه مدرسه و درمانگاه ساختند، نه راه سازی کردند و نه در توسعه تجارت و صنعت بلوچستان تلاش کردند با اينحال، (به دلائل گوناگون) در نزد مردم ارج و قرب داشتند.
کسانی که دادشاه را به عرش مي‌برند و خوب را خوبتر مي‌بينند، آن دو را به ته چاه مي‌کشند و بد را بدتر مي‌بينند که صحيح نيست.
عيسی خان مبارکی گرچه بعد از سال ۱۳۲۱ سر از بخشداری و فرمانداری و مجلس شورا درآورد، گرچه با شور و شوق انقلابيون بيگانه بود و انگيزه های خاص خودش را داشت اما، به مدت دوازده سال با قوای رضاشاه جنگيد.
====================================

دادشاه پايان دوران سنتی شورش و ياغيگری است.
دادشاه به مهيم خان لاشاری احترام مي‌گذاشت و به همين جهت مهيم خان به او پيغام داد که از شاه برای تو و همراهانت تأمين گرفته ام، از کوه پايين بيا و با نماينده ارتش که همراه من است، مذاکره کن. دادشاه پذيرفت. (مي‌گويند عيسی خان هم قسم قران خورده که دادشاه بيا در امان هستی...اما من در اين مورد اطلاع ندارم...)

مهيم خان لاشاري، سروان ريگي، استوار يادگاري، گروهبان محمودی (به جای سرهنگ ژيان که ظاهراً ماشينش بين راه گه به هيچان خراب مي‌شود)، و چند تفنگچی بلوچ، به سوی محلی که قرار گذاشته بودند، رفتند. دادشاه هم سر قرار رفت اما صحبت از تسليم بدون قيد و شرط او کردند و با خواسته او (آزادی برادرش احمد شاه که دولت پاکستان تحويل رژيم شاه داده بود) هم، موافقت نشد.
دادشاه که گويا قصد گروگانگيری داشته تا بلکه با رهايی برادرش موافقت کنند، حاضر به تسليم نمي‌شود و معلوم نيست چه پيش مي‌ايد که مهيم خان به طرف او شليک مي‌کند... (البته نمي‌دانم رئيس قبيله‌ای که جد اندر جدش، سردار يکی ازطوايف پرآوازه بلوچستان بوده چگونه مي‌تواند زير قولش بزند و به سوی دادشاه شليک کند؟)

در درگيری بين طرفين، برادر ديگر دادشاه (محمد شاه) نيز، تير مي‌خورد و جان مي‌سپارد.
دولت برادر دوم دادشاه (احمدشاه) را هم که پاکستان تحويلش داده بود، بدون محاکمه تيرباران کرد. گفته شده آنروز خود «مهيم خان لاشاری» هم کشته مي‌شود.

البته روی داستان دادشاه، همه بلوچی ها نظر يکسان ندارند و برخی کشتن وی را با گلوله های «مهيم خان» نمي‌پذيرند و مي‌گويند اگر مهيم خان قصد کشتن دادشاه را داشت مي‌توانست بدون اينکه جان خود را بخطر باندازد بوسيله افراد طايفه بزرگ لاشاری قالش را بکند...

با همه حرف و حديث ها اما، در اين واقعيت نمي‌توان ترديد کرد که مسئله دادشاه، بلوچها را با هم پيوند داد.
چون جرقه طغيان دادشاه توهين ناموسی و هتک حرمت وی توسط خوانينی بود که دولت مرکزی از آنها حمايت مي‌کرد، همه بلوچها آن را مسئله خود مي‌دانستند و روزنامه‌های بلوچ زبان با حمله به رژيم پهلوی و خوانين اشاره مي‌کردند که قهرمان ملی آنان مظلومانه و با حيله و مکر خوانين و دولت از پای درآمده است.

فراموش نکنيم که دادشاه در ساختار سنت های حاکم بر جامعه‌اش قيام کرد.
قيام دادشاه پايان دوران سنتی شورش و ياغيگری است.

برای آشنايی بيشتر:
۱- جلال فرهمند (داد شاه) ماهنامه بهارستان شماره ۵۴
۲ـ عظيم شه بخش، پژوهشی در تازيخ معاصر بلوچستان. شيراز: چ اول، ۱۳۷۳.
۳- محمد سردار خان / تاريخ قوم بلوچ و بلوچستان
۴- ذبيح الله ناصح، بلوچستان. بی جا: ابن سينا، ۱۳۴۵.
۵ـ محمود همت، تاريخ بلوچستان. تهران: گلي، ۱۳۷۰.
۶- مهندس منوچهر کارگر دادشاه بلوچ ( پژوهشی در تاريخ معاصر ايران )
۷- امان الله جهانباني، سرگذشت بلوچستان و مرزهای آن. بی جا: بی نا، ۱۳۳۸.
۸ـ سعيد نيکبختي، آهنگ بلوچستان. بی جا: هامون، ۱۳۷۴.
۹ـ کمال الدين غراب، بلوچستان يادگار قرون مطرود. تهران: کيهان، چ دوم، ۱۳۶۴.
۱۰- ايرج افشار (سيستانی)، بلوچستان و تمدن ديرينه آن. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ۱۳۷۱
۱۱- سميه خانى پور / طغيـان دادشـاه در بـلوچسـتان (مطالعات تاريخ معاصر ايران)
۱۲- محمود زند مقدم / حکايت بلوچ
۱۴- پيام اميد / دادشاه قهرمان ننگ و نابودى
۱۵- عبدالغنی دامنی / سيمای تاريخی بلوچستان
۱۶- دكتر محمد حسن حسين بُر / ايران و قوميتهايش (بلوچ ناسيوناليزم)
۱۷- عبدالکريم بلوچ / بلوچستان درگذر زمان
۱۸- محمود همت / تاريخ بلوچستان
۱۹- قاضی عبدالصمد سربازی / بلوچ و بلوچستان
۲۰- وبلاگ بلوچستان / ماجرای دادشاه (ترجمه فارسی شعر دادشاه از ملا ابوبکر)
در بلوچستان بلوچی بود نامش دادشاه http://www.balochistaan.blogfa.com/
۲۱- عبدالحسين يادگاری/ حماسه های مردم بلوچ

هیچ نظری موجود نیست: